قدرتمند ترین آدم دنیا با شما صحبت می کند - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 15:56
نمی دانم دقت کرده اید به آنهایی که تازه وارد یک رابطه شده اند چجوری می شوند؟دقت کرده اید که به محض کوچکترین حرف و بالای چشمت ابرو گفتن به تریج قبایشان بر می خورد؟دقت کرده اید خیلی ملو می شوند و مهربان می شوند و با یک حالتی عزیزم می گویند؟ به آنهایی که تاکنون وارد رابطه نشده اند چه؟دقت کرده اید که خی
تبعض صفقه - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 15:56
«تبعض صفقه در اسلام حرام است.تبعض صفقه عبارت است از فسخ معامله.کسی که جنسی را خریده و می خواهد آن را پس بدهد،نمی تواند نصف آن را بردارد و نصف دیگرش را پس بدهد.یا باید همه جنس را برداشت و یا همه را برگرداند.» نمی شود که نصف یک آدم را گرفت و نصف دیگرش را پس داد.نمی شود قلب و فکر و خاطره و دیروز یک فرد
فرایدیز مورنینگ - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
امروز دیگه لباسای زمستونیو جمع کردم و سر جا لباسیم یه کم خلوت شد.صبحی از بابا خداحافظی کردم و روزشو تبریک گفتم و گفتم که سه هفته نمی تونم بهت سر بزنم و دعا کن سه هفته ی بعد که میام با دل خوش باشه.هنوز هیچ ذهنیتی نسبت به سه هفته دیگه ندارم که بدونم خوبه حالم یا نه. خدا کنه خوب باشه. صبحی یکم دلم سبک ...
دوخندگی دهان - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
مشاهده یادداشت خصوصی
ان الانسان لفی خسر - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
این اینستا خیلی مغزمو هردمبیل می کنه...به صد جای مساوی و نامساوی تقسیم میشم و ذهنم از اینجا پا میشه میره این سر و اون سر دنیا و تا جمع کنم خودم و بشم ریحانه ی خودم کلی وقت تلف شده می مونه رو دستم. زیاد میرم خونه ی رنگی پنگی صبا،پیش گربه هاش و به این فک میکنم که صدای نازکش اصلا به قیافش نمیاد.مطی هم ...
تکامل فرآیند کرگدنیسم - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
هشت ماه‌ از تصمیمم برای یک سال و نیم نبودنمان می گذرد... و اصلا درد نداشت و اصلا سخت نبود.
بد است نشدن رسم زندگی شود - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
در این فراخنای سکوت....دلم عجیب صدایی می خواهد.
چسبندگی رو به وسط - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
یکی از چیزهایی که اساسی اعصابم را کان لم یکن می کند این است که کسی بی خود و بی جهت به ریش خودش ببندد که آدمی دوستش ندارد و بیق است و هی ایموجی غمگین و مظلوم نما بگذارد و از آدم انتظار داشته باشد نازش را بکشد. این عدم تثبیت حس دوست داشته شدن در قلب کسی که دوستش داری آزاردهنده است.اینکه همه چیز از طرف...
کاش مهربان می بودم - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
بعضی روزا و بعضی عصرا و بعضی تایما آدم با اونایی که همیشه حال می کرده یهو حال نمی کنه.دوس داری این زمان ها هرچه زودتر بگذرن چون حال کسی که این وسط بده خودتی و میشی یه منبع با بار منفی که فقط موج منفی میفرسته و منم که متاسفانه ید طولایی دارم در این زمینه.
به زعم حافظه ام چهار بهار گذشته است - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
بیست و هشت فروردینی....وسط ظهری...توی کوچه ای...منی و تویی و بوسه ای.
پنجاااااه ماااااه - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
من و محبوب پنجاه ماه با هم قهر بودیم و امروز آشتی کردیم.پنجاه ماه زیاده برای قهر دو خواهر ولی گاهی برای رسیدن به یه فاصله ی مطلوب شاید مجبور باشی ماه ها و حتی سال ها از هم فاصله بگیری.همه ش می ترسیدم نکنه یکیمون بمیریم و تو قهر شاهد مرگ هم باشیم اما خدا رو شکر که هنوز زنده ایم. مرسی دنیا،مرسی تقدیر ...
تا کجا قراره تلخ شی دنیا؟ - تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 15:51
می ترسم...می ترسم از اینکه همممه ی این شکستای عاطفی،این ناروهای دوست و نزدیک،این شوک های نامردی،این نارفیقی ها و همه این دل شکستنا... پیش درآمدی باشه برای نرسیدن به تو.
فقط خداست که می ماند - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 13:36
یکی از احساسات دردناک دنیا اینه که ببینی کسی حسش  به دیگری نسبت به تو واقعی تره...یکی که فکر میکردی اگه با تو می خنده واقعیه،دوس داشتناشو واقعی تفسیر میکردی اما وقتی با یه نفر دیگه همون احساساتو ازش می بینی می بینی چقدر غلظتش زیادتره چقدر عمیق تره و چقدر با تو تصنعی بوده و تو نمی فهمیدی...حس از
عه افتاد - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 13:36
ما قول داده بودیم بی هم جایی نریم،خوش نگذرونیم،هیچ چیز خوبیو برای اولین بار بی هم تجربه نکنیم‌.ما قول داده بودیم اگه یکیمون کاری کرد که به رابطمون خدشه وارد شد یه روز باهاش قهر کنیم.قول داده بودیم اگه یکی داشت میزد رابطه رو می پاشید به طاق بزنیم زیر گوشش.ما مثل تمام خز و خیل های دنیا قرار بود شبا بی...
ناجی - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 22:56
ناجی عزیزم هشت سالگیت مبارک... نمیدونم تا الان چند کلمه شدی....ولی با تمام رگم و خونم و نفسم نوشتمت در تمام این هشت سال و خیلی جاهات خودم کیف میکنم با خوندنت با دیالوگات....با شخصیتات که جزئی از خودمن،جون دارن و گریه هاشون اشکمو درآورده و با عشقشون عاشق شدم و با دعواهاشون استرس گرفتم.اینقد دوسشون دا
سال آدم بزرگونه ها - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 4:18
چشام مال خودم نیس دیگه...مال کتاباس‌...انگار گریه کرده باشم یا خیلی خوابیده باشم هر کی منو می بینه میگه خواب بودی؟ اما الان بحثم سر چشام نیس که مال خودم نیستن.بحثم سر خودمه...سر خودم که یه چیزایی دلمو میشکنه که ممکنه عادی ترین اتفاق دنیا باشه،سر چیزایی که فک میکنم خیانته و قادر نیستم به کسی توض
تمر مر السحاب - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 4:18
همونقدر که امسال بیکارترین سال عمرم بود همونقدرم سریع ترین سال بود.
معاق - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 14:32
در کابینت بالایی رو که لوازم شیرینی پزی داخلشه رو وا می کنم و وانیلو بر می دارم.پس از اون صبحونه ی شمالی که صبح درست کردم برا اولین بار،این دومین خوردنی جدیدیه که امروز دارم درست کردنشو تجربه می کنم...هات چاکلت! چقدر آسون بوده و من چقدر دیر کشفش کردم. بعد از درست شدن میریزمش تو ماگ قرمز...از شدت داغ...
چهار هفته بعد - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 14:32
اتمام جلد اول جنگ و صلح. نه پس از گارسیا مارکز و ساراماگو از تولستوی خوشمان آمد.یک رمانی که بیشتر روایتی تاریخی اجتماعی بود.یک داستان با شخصیت پردازی ظریف و با صحنه پردازی های ملموس.دوستش داشتم.ولی جلد دومش بماند برای بعد.
موش آزمایشگاهی - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 14:32
لاله که می خوندم عاشق می شدم.وب نداشتم.به جاش تو سر رسیدم می نشستم با ادبیات لاله حرفای عاشقانه می زدم.بلانش که می خوندم می شدم یه دختری که در عین حال که شکست عشقی خورده ولی باز بهش فکر می کنه،براش می نویسه و راهکار میده.سخت و سنگین می شدم و ادبیاتم عوض شد.دیگه شکل بلانش می نوشتم.هر کتابی که می خوند...