چشام مال خودم نیس دیگه...مال کتاباس ...انگار گریه کرده باشم یا خیلی خوابیده باشم هر کی منو می بینه میگه خواب بودی؟
اما الان بحثم سر چشام نیس که مال خودم نیستن.بحثم سر خودمه...سر خودم که یه چیزایی دلمو میشکنه که ممکنه عادی ترین اتفاق دنیا باشه،سر چیزایی که فک میکنم خیانته و قادر نیستم به کسی توضیحش بدم و نمیخوامم توضیح بدم.سر موقعیایی که دلت میخواد آدمارو عق بزنی و نمیتونی،دلت میخواد تبخیر شی و نمیشه!
تکلیف موقعیتایی که شاید بخاطر کوچکی روحته ولی اذیت میشی آیا خدا فکری براش کرده؟نکنه خدا هم بگه ریحان این مشکل توهه که کوچیکی و مث داورا خطا نگیره و کارت زردم بده که تمارضه...خیلیا میگن تمارضه و من باید ککم نگزه و بگم اوکی هرجور دوس داری قضلوت کن.من به این قضاوت های اشتباه،به این خیانت ها،به این دل شکستنای یواشکی شدیدا محتاجم.محتاجم دلم بشکنه که خدا بیاد داخلش و بزرگ شه این دل.
امسال واقعا سال این جمله بود:«که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست.»...که توقع داشتن از دوست و هرررر کسی تکیه کردن به باده پس محکم بایست و به زانوهات و یاعلی ت تکیه کن.به اینکه ته تهش همه به خودشون فکر میکنن پس بهتره فکر کار خودتو بکنی.
من سر این قضاوتا و خیانتا و نفاقا و خودخواهیا همونقدر که دلم دردش اومد همونقدرم قد کشیدم،منبسط شدم.
فقط الان یکم حالم دست خودم نیس..تنگه این روح....کمه این صبر...باید بکشمشون تا گشاد شن و دیگه اذیت نشم،که اگه اذیت شم حقیر میشم و بد میشم و فحش میدم و خودمو کوچیک میکنم.باید بزرگ شم،بزرگ بزرگ و پوست کلفت...مث هندونه که به قول امیر خوبی هندونه به پوست کلفتشه،تو آب لجنم که بندازیش کثافت از پوستش رد نمیشه.
برچسب:
نویسنده: کیان اسدیان