خرید بک لینک

این اینستا خیلی مغزمو هردمبیل می کنه...به صد جای مساوی و نامساوی تقسیم میشم و ذهنم از اینجا پا میشه میره این سر و اون سر دنیا و تا جمع کنم خودم و بشم ریحانه ی خودم کلی وقت تلف شده می مونه رو دستم.

زیاد میرم خونه ی رنگی پنگی صبا،پیش گربه هاش و به این فک میکنم که صدای نازکش اصلا به قیافش نمیاد.مطی هم زیاد پررنگه...در فرانسه یاد گرفتنم و پاریس دوستیم خیلی موثر بوده.عاشق خونه ی نیکو اینام و مبل و دیوارای آبیش،که هرروز منتظرم یه زاویه ازش ببینم.یا مثلا برام کشف خونه ی زهرا کمالی اینا جذابه،اینکه اون طرف پذیراییشون چه خبره و این پنجره هه رو به شرقه یا غرب.یا مثلا عه ماندنی هم کسی تو زندگیشه،شکیبا و از نظر شکیبا ماندنی خیلی جواد و رمانتیکه.مثلا میدونم که هداو منچستریه یا همراه با حورا هی میرم آمستردام و بر میگردم.یا اینکه پاشم برم حیاط شماره شصت و پنج و ببینم همه چی روبراهه نیست؟چه جوری هاست؟ یا اینکه با مهسا نعمت برم خارج و کنسرت و دبی و بفهمم که واقعا دبیو هنوزم دوس ندارم.

 در کنار یاد گرفتن ها و لذت بردن از رنگ ها و تفاوت ها و گاهی به فکر فرو رفتن ها کاش این دست لعنتی کمتر به سمت گوشی سر بخوره و بیشتر از اینکه بدونم تو زندگی بقیه چه خبره به زندگی خودم فکر کنم و به خودم برسم و روزی برسه که اونقد سرم به زندگی خودم و موفقیت ها و علایق خودم گرم شه که برام مهم نباشه اون گوشه دنیا کی عاشق کی شده و کی دیوارشو بنفش کرده و کی رفته چرخ و فلک و کی کیک پخته یا نپخته...

کاش یکی هی تو سرم برام سوره والعصر میخوند.

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:51

صفحه بندی