امروز دیگه لباسای زمستونیو جمع کردم و سر جا لباسیم یه کم خلوت شد.صبحی از بابا خداحافظی کردم و روزشو تبریک گفتم و گفتم که سه هفته نمی تونم بهت سر بزنم و دعا کن سه هفته ی بعد که میام با دل خوش باشه.هنوز هیچ ذهنیتی نسبت به سه هفته دیگه ندارم که بدونم خوبه حالم یا نه. خدا کنه خوب باشه.
صبحی یکم دلم سبک شد.خوبه جایی باشه که بتونی شکایتاتو اشک کنی بدون اینکه بخوای توضیح بدی که چرا.حتی اگه محکم خودتو بگیری که البته من ناتوانم در این امر ولی یه زمانایی و یه جاهایی باید یه اسکاچ برداری و بسابی به تمام غمهاتو و دلتو یه شست و شوی حسابی بدی،دلم برای این سه تا جمعه ای که قراره نباشم تنگه از همین الان.
برچسب:
نویسنده: کیان اسدیان