ناجی عزیزم هشت سالگیت مبارک...
نمیدونم تا الان چند کلمه شدی....ولی با تمام رگم و خونم و نفسم نوشتمت در تمام این هشت سال و خیلی جاهات خودم کیف میکنم با خوندنت با دیالوگات....با شخصیتات که جزئی از خودمن،جون دارن و گریه هاشون اشکمو درآورده و با عشقشون عاشق شدم و با دعواهاشون استرس گرفتم.اینقد دوسشون دارم که از سیاه رسوندمشون به خاکستری و اگه دست خودم بود و لوث نمی شد همه رو از دم سفید نقش پردازی می کردم.
روزیکه خودم فهمیدم تهت قراره چی بشه و تموم شدنتو تصور کردم حالم گرفته شد،سعی کردم طول و تفسیر بدمت و بیشتر بازت کنم که تموم نشی.
قلمم در طول این سالها قطعا عوض شده و یه ویرایش اساسی میخواد پس از تموم شدنت،ولی هرچی هست مهم اینه که الان یه کودک بالغی،جا پات سفته و تا تموم نشی قرار نیس ازت دس بکشم و این خودش برای من مودی چیزی در حد شاهکاره.
برچسب:
نویسنده: کیان اسدیان