لاله که می خوندم عاشق می شدم.وب نداشتم.به جاش تو سر رسیدم می نشستم با ادبیات لاله حرفای عاشقانه می زدم.بلانش که می خوندم می شدم یه دختری که در عین حال که شکست عشقی خورده ولی باز بهش فکر می کنه،براش می نویسه و راهکار میده.سخت و سنگین می شدم و ادبیاتم عوض شد.دیگه شکل بلانش می نوشتم.هر کتابی که می خوندم ادبیاتم عوض می شد و احساسم هم نیز.یه آدم گذاشته بودم وسط و هی شیوه های مختلف عشق رو روش پیاده می کردم.اونم از یجا فهمید دیوونم محل نمی داد .منصور ضابطیان از هوشنگ مرادی کرمانی تو رادیو هفت می پرسید تا حالا نامه عاشقانه نوشتی؟و من به سرم می زد نامه عاشقانه بنویسم.کلیپ سریالای ترکی که می دیدم اگه عاشقانه بود عاشق می شدم،اگر خائنانه بود سرد می شدم.با پاییز سال بعد لیلا و روجا و شبانه شدم.بابا لنگ دراز که می دیدم جودی ابوت می شدم.سووشون که می خوندم می شدم زری.دختر شینا که دست گرفتم می فهمیدم قدم خیرم و باهاش گریه می کردم...
اون شبی جنگ و صلح دستم بود و شده بودم ناتاشایی که از سر دلتنگی برای پرنس آندره ی زده به سرش.منم وقتی زد به سرم اون گف بهتره بخوابی و نازمو نکشید.امشب که با ما دروغگو بودیم کدی شدم و از نو عاشق و پریدم بغلش.دید و واکنش نشون نداد.
یکی نشسته این وسط و من دارم شیوه های مختلف عشق رو روش آزمایش میکنم.بین همه ی این داستانا ولی یه ریحانه هست و یه عشق که شیش سال و نیمه یکیو پای خودش نگه داشته.شیش سال و نیم پای آدمی که شریک زندگیته ولی شریک زندگیت نیس،توی این عصر طلاقو رفتن و نموندن یه چیزی در حد شاهکار محسوب میشه.اونم برا آدم دمدمی مزاجی مث من.و همین طور برای آدم کله خرابی عین اون.
برچسب:
نویسنده: کیان اسدیان