سه سالگی تمام
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 8:01
[unable to retrieve full-text content at fenj.ir]سه سالگیت مبارک مونولوگم
مادان بواری چغر
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 8:01
این مادام بواری کشداااار نمیدونم چرا تموم نمیشه؟دوماهه وقت منو گرفته و باید بشینم یه داستان کسل کننده رو بخونم. یکی که بادبادک بازو و ما دروغگو بودیم رو خونده یه داستان تخت مثل این به هیچ جای مزاقش خوش نمیاد. کتابای رو دستم مونده و نخونده زیاد دارم و ناراضی ام که چرا اینقدر سرعتم کمه اما اینکه این و...
خونه خوبه...خونه
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 8:01
من الان باید صد و ده پونزده کیلومتر اون طرف تر باشم و در حالیکه خسته از یه پیاده روی سربالایی بعد از کلاس روی تخت دراز کشیده ام در حال ناهار خوردن باشم ولی من اینجام،لمیده زیر آفتاب دلربای سر ظهر اواخر شهریور در حالیکه تازه از حموم بیرون اومدم ماسک ماست و دارچین گذاشتم و مارک و پلوی منصور ضابطیانو م...
از ۲۸ مرداد تا ۳ شهریور
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 18:37
داشتم طالع رنگی رنگیو نگاه می کردم که نگاهم جلب شد به تاریخش...از ۲۸ مرداد تا ۳ شهریور.لز تولد من تا تولد تو هفت روز فاصله ست و این که اول هفته من باشم و آخر هفته تو برام جذاب بود.پرت شدم توی ده سال پیش...واقعا ده سال پیش؟ ده سال گذشته و من هنوز دوست دارم با وصفیکه هیچخبری ازت ندارم.نمی دونمم کجایی ...
لعنت به آدم هایی که بی فکر به پایان،فقط شروع کردن را بلدند
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
شانه بالا انداختن و بی خیال که هیچ...به درک گفتن را دقیقا برای وقتی گذاشته اند که طرفت بعد دوسال عاشقی بزند زیر همه چی و بگوید نمی خواهمت...بگوید ده سال قبل تر از اینکه تو را بخواهم یک نفر دیگر را می خواسته ام و می خواهم... . بدرک گفتن و یک چک عباسی شش دانگ را دقیقا گذاشته اند برای همین وقت ها...اصل...
غبار آلوده مهر و ماه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
تابستان است. ولی بیشتر به پاییز می ماند... صدای بادی که بین درخت ها می پیچد خورشیدی که نارنجی اش را بیشتر می پاشد به آسمان از لای این غبارها و ابرها... و بارانی که بویش و شرجی اش است و خبری از خودش نیست. +این باران از دست رعد و برق ها هم برنمی آید...از چشم دختری می آید مثلا که لنگ در هوایی پنج ساله ...
در آستانه اتمام بیست و دو سالگی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
دلم برای همه آنهایی که بیست و دو سالشان نیست می سوزد.چقدر خوب است این بیست و دو سالگی. چقدر خوب است اینجا...این لحظه...اکنون!با تمام دردها و ناداشته ها،با تمام حال و هوایی که دست خودت نیست و دلت هی دم به دقیقه بامبول در می آورد.چقدر دلم می خواهد این روزها را ذخیره کنم و نگهشان دارم برای روزهایی که د...
28 اَمرداد
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
یک روزهایی ویژه ی خود خود آدم است و هیچ کدامش به اندازه تولد خصوصی نیست. تمام لحظه هایش...تک تک ثانیه ها...درخت ها،خیابان،خورشید چه می دانم همه چیزش.اصلا همه مهربان ترند و تو به اقتضای این روز خصوصی مجبوری مهربان باشی و این جبر خوشایندی ست. خیلی خوب است که اینقدر با همه آنهایی که دوستشان داری نزدیک ...
صورتی با لبانی صاف
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
یک آدمی که با حرف بقیه مخصوصا آنها که دوستشان دارد پر و خالی می شود...خودم را می گویم.شاید اگر مریم و آرزو آن حرف ها را نمی زدند نمی توانستم این قدر راحت دست بزنم زیر چانه و رفتنت را تماشا کنم. تویی که روزی ازت تا پاییز سال بعدش فرصت خواسته بودم حالا که دمدمه های پاییز سه سال بعد است من را اینجا کاش...
شب قبل از سفر
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
چقدر بد بود مشهد چهار سال پیش.خوب بود ها ولی آن قسمت هاییش که به تو مربوط می شد عذاب مجسم بود. بعد از یک جدایی صد و هجده روزه انتظار داشتم با دیدنم قند در دلت ذوبیدن بگیرد...لاو بترکانی... نگاه زیر چشمی ای،لبخندی،چیزی ولی تو مثل یک آدم برفی بی روح فقط نگاه نکردن بلد بودی و اینکه وقتی من توی آسانسورم...
یک رمان بلند
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
این هفت روزی که با تو گذشت رمان بلند عاشقانه ای شد که کلماتش همه نگاااااااااه بود،ایما بود،و اشاره... نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:٠٠ u200eب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
قلمروی ماده شیر هفت ساله
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
من اینجام،لمیده بر مبل تو خونه ای که اسمش خونه بخته...خونه ای که بس که دوسش داشتم لوکیشن ذهنی داستانامم هست...غروب تابستونه و همه چیز شبیه رویاهاس،تاریکی دوست داشتنی پذیرایی و نور کم جون دم دمای غروب که از پشت پرده ی توری ضخیم به سختی فضا رو روشن میکنه...تو نیستی و من توی اتاقت چرخیدم ولی...سررسیدی ...
صبح را اینجا برخاستم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
بیشتر از رویاهام،دارم به خاطراتم بر می گردم.
رذایل اخلاقی که....ندارم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 14:17
با چشمای گریون عازم یک سفرم...یک سفر دوست نداشتنی.با غدترین و عنق ترین و لجباز ترین حالت ممکنم.دوس دارم کنده بشم از این پوسته بچه گانه،دوس دارم زهر نکنم این خوشیو به بقیه،دوس دارم عصبانی نباشم.اما کنده نمیشم و زهر می کنم و عصبانی میشم. بارها و بارها طی میتینگ های انفرادیم شعار سر میدم که وقتی یه چیز...
لبخند کجکی
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 17:07
بعضی روزهای تقویم هستن که با یه لبخند نگات می کنن و سرزنشت می کنن که چرا؟و تو هم دقیقا با همون لبخند نگاش میکنی و میگی از من می پرسی؟
سال هفتم
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 17:07
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روری سر ثانیه ها می گذرد...
فور گیو
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 17:07
هنوز هیچ نوعی از گفتن معذرت خواهی پیدا نشده که من بعد از شنیدنش بتونم طرفو ببخشم.کینه ای نیستم ولی به نظر من عذرخواهی حرف نیست عمله،یه فعلهکه باید انجام بدی نه اینکه دو کلمه رو بزنی تنگ هم و تمام.معذرت خواهی هیچیو مثل روز اولش نمی کنه.
سرگشته رویاهامم
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 17:07
این روزا وقت نشستن پای انتخاب رشته ست و چک کردن تهران و علامه و شهید بهشتی...اما تا گوشیو برا سرچ دست میگیرم فقط می تونم بیست چهل هشت بازی کنم و هنوز زیاد نرفتم تو فکر اینکه اونقدری خوب شد رتبهه که بتونم جمع کنم و برم آنجا که دل آنجاست و دلدار آنجاست. منتظر یه ز
پنچرگیری لازم
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 17:07
گاهی وقتام تمام باد فوتی که شده بودی با یه فسسسسسسسسسسسسس خالی میشه
خرداد پر حادثه ی خوب
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 15:56
بعد نماز صبح رو جانماز خوابم برده...با صدای آب پاشیدن مامان رو پیچک های حیاط بیدار میشم،میخواد در اتاقو ببنده ولی میگم نه.درو که باز میذاره صدای خروس شدیدا شنیده میشه و خوابمو رسما می پرونه.آفتاب پهن شده روی دیوار آجری روبرو و من به تعبیقاتم فکر میکنم که انجام ندادم. درخت توت خونه ی همسایه افتاده رو