چقدر بد بود مشهد چهار سال پیش.خوب بود ها ولی آن قسمت هاییش که به تو مربوط می شد عذاب مجسم بود.
بعد از یک جدایی صد و هجده روزه انتظار داشتم با دیدنم قند در دلت ذوبیدن بگیرد...لاو بترکانی... نگاه زیر چشمی ای،لبخندی،چیزی ولی تو مثل یک آدم برفی بی روح فقط نگاه نکردن بلد بودی و اینکه وقتی من توی آسانسورم از راه پله بروی و یا توی لابی هتل کاناپه ات را عوض کنی تا با من چشم تو چشم نشوی.تمام ساک ها را بردی بالا و به کوله ی من که رسید آسمان تپید.
قضیه چی فکر می کردیم چی شد بود و من چقدر سنگ روی یخ شدم و سکه یک پول و خجالت زده ی دلی که بهش قول تو را داده بودم.
الان خوبی،خیلی خوب ولی من چشمم ترسیده از تصور کردن اینکه این رویارویی چه خواهد شد...دیگر خیال بافی ام نمی آید.خیلی آن بار توی ذوق نقشه هایم خورد.خیلی سر خورده...خیلی طفلکی.
اما این من...دیگر نیست آن آدم سال نود که هی خودش را نیشگون بگیرد از تحمل آن ناآرامی ها...این دریای مواج به ساحل آرامش رسیده این روزها...و ساحل آرامش برای من این روزها یعنی تو و خوبی ات که درد دوری را مسکن می شوی.تو آن قدر ملکه ی ذهن شده ای که اگر فرسنگ ها هم دورتر شوی باز سمت چپ سینه ام را به تپیدن وامیداری.
تگ ها :