یک آدمی که با حرف بقیه مخصوصا آنها که دوستشان دارد پر و خالی می شود...خودم را می گویم.شاید اگر مریم و آرزو آن حرف ها را نمی زدند نمی توانستم این قدر راحت دست بزنم زیر چانه و رفتنت را تماشا کنم.
تویی که روزی ازت تا پاییز سال بعدش فرصت خواسته بودم حالا که دمدمه های پاییز سه سال بعد است من را اینجا کاشتی و گفتی دو سال دیگر همین جا بمان تا من برگردم و من حالا با این همه وقت خالی روبرو مانده ام چه کنم.کلی راه است ولی من دلم یک راهی می خواهد که سر دو سال تمام شود.درست سر دو سال... .من این قدر در حال حاضر روشنفکر شده ام که حوصله ام نیست برای سر دوانده شدن هام غمبرک بگیرم.توجیه شده ام که این دوری ها به صلاحم است و من مثل یک بادکنک باد کرده همش ترسم این است که نکند یکی دیگر یک حرفی بزند و باد من با صدای پیـــــــــس بلندی خالی شود.
نمی دانم تمام آن فکرهای حال خوب کن یکهو کجا دود شد رفت هوا...کجا دود شد که یکهو یاس سرنوشتی مرا فرا گرفت و الان اینقدر بلاتکلیفم که حتی ذوق این سفر مشترک پیش رو را ندارم.اصلا قیافه ام به این آدم هایی که قرار است فردا بروند سفر آن هم با مخاطب خاصشان نمی خورد.بایستی اینجوری
آب از لب و لوچه ام آویزن باشد ولی چهره الانم دقیقا این شکلی ست
من حالم خوب بود و دعا می کردم قبول شوی و بروی و کلی کلمه ردیف کرده بودم که موقع قبولیت بیایم و بگویم و خیلی شیک و مجلسی برایت در هوا دست تکان بدهم و آرزوی موفقیت کنم.اما حالا که رفته ای همه ی آن کلمات به یکباره محو شدند و من سم هایم در گل فرو رفته است با تصور این دو سال خالی پیش رو و استشاره هایم با این و آن هم هنوز قدرت این را نداشته که مرا هل دهد.
تمام کلمات برای ابراز شادی ام و جشن رفتن برای موفقیتت نمی دانم به کدام سو گریختند و اصلا فکر نمی کردم افکار این روزها به قدری برایم آزار دهنده باشد که با نوشتنشان اشک بدود توی چشم هام تازه چکیدن هم بگیرد.
احساس غریبی ست و من برای این دو سال که حتی منتظرم بیشتر هم شود حسابی هشتم گرو نهم است.
تگ ها :