بعد نماز صبح رو جانماز خوابم برده...با صدای آب پاشیدن مامان رو پیچک های حیاط بیدار میشم،میخواد در اتاقو ببنده ولی میگم نه.درو که باز میذاره صدای خروس شدیدا شنیده میشه و خوابمو رسما می پرونه.آفتاب پهن شده روی دیوار آجری روبرو و من به تعبیقاتم فکر میکنم که انجام ندادم.
درخت توت خونه ی همسایه افتاده رو دیوار فی ما بین و یه طاق سبز درست کرده.یه طاق سبز با گوشواره های قرمز و مشکی.گنجیشکا این موقع صبح حیاطو میذارن روسرشون و الانم گذاشتن.رو بهار خواب کنار دیوار ردیف ردیف گلدونه....درختایی که مامان کاشته و هنوز نهالم نیستن،لیمو و انجیر و انگور و پرتقال...گل های حسن یوسف و رز و چند تا گل دیگه که اسمشونو نمی دونم.از اینجا که من هنوز پای جانماز نشستم،با این خنکی هوا که خیسی برگ ها مسببشن و این ادغام سبز و قرمز و بنفش و زرد ....هنوز میشه بهارو حس کرد.
الان صبح اول خرداده،و خرداد رو من دوست دارم چون به نظرم از هزارتا اردیبهشت بهاری تره حتی اگه رنگش رو به زردی بره.هرچند منتظر اتفاق خاصی نیستم ولی امیدوارم سیر ناکامی های اردیبهشتم به خرداد نرسه.آمین!
برچسب:
نویسنده: کیان اسدیان