این روزا وقت نشستن پای انتخاب رشته ست و چک کردن تهران و علامه و شهید بهشتی...اما تا گوشیو برا سرچ دست میگیرم فقط می تونم بیست چهل هشت بازی کنم و هنوز زیاد نرفتم تو فکر اینکه اونقدری خوب شد رتبهه که بتونم جمع کنم و برم آنجا که دل آنجاست و دلدار آنجاست.
منتظر یه زنگ تلفنم...ولی اونقدر باید خویشتن دار باشم و عادی باشم و نپرم رو تلفن که بگن منتظره.زنگ تلفنم که زده میشه اون حرفه زده نمیشه...انگار یه حرفی زده شد و رها شد در فضا و من کرگدن تر از اونم که بازی سرم در اومدنا رو حتی بخوام به پوستم بگیرم.ولی درست نیست غرور...درست نیست تیر در تاریکی...درست نیست پشت یه پیشنهادو نگرفتن.
و من چقدر بعد از این پیشنهاد دو بانده و سه بانده اشک ریختم و چقدر چشمام سرخ شد از گریه و ریویو این سال ها.گریه های ترحم قطعا و بی شوق.
هی اشک و فکر و اشک و فکر و پیام سلام از یه شماره پاک شده بعد از سه ماه و بیست روز...و طبیعیه که سلام یک نبودن سه ماه و بیست و یک روزه رو زود علیک نمی گیرن....و من چقدر سنگین و ریلکس و خانواده دوست شدم حالا و چقدر تعلل از جانب اون کسی که نباید و دقیقا همون نقشه برای من و سکوت و سکوت و سکوت.
کارم این روزا شده تا دوازده خوابیدن و تا سه بیدار بودن و از اون برم تا شیش هفت.بیس هشتاد و چل نود شیش بازی کردن و قرآن و فالو کردن پیجای سیاسی و دیگه چراغ خاموش نبودن و ماه عسل و خندوانه دیدن و یه منتظر بودن آبکی و هیچی از آرزوهامو باور نکردم هنوز.
شده گاهی از اینکه خدا تا فوت آخر پرت کرده و زبونتو بسته فقط بتونی بخاطر غر زدنایی که سرش زدی شرمنده باشی؟شده دو تا از بزرگترین رویاهات در عرض دو روز عینیت پیدا کنن و اونقدر همیشه رویا بودن که الان هنوز نمی فهمی که لذت برآورده شدن یعنی چی پس که بی مقدمه بود و غیرقابل پیشبینی؟
شده دلت بخواد با بندبند وجودت شکرتو گریه کنی موقع دعای مجیر و نیاد؟شده اونقدر فریزر بودنو تمرین کرده باشی که حالا داغ نکنی برا رسیدن به خواسته هات؟
این که دو تا از آرزوهای هف هشت ده سالت همزمان با فاصله ی بیست چار ساعتی اتفاق بیفتن اگه کار خدا نیس پس کار کیه؟
برچسب:
نویسنده: کیان اسدیان