خرید بک لینک

قبل از تو تبریز برا من خلاصه می شد توی دو تا چی،ایل گلی و تراکتورسازی.تمام ذهنیتم از تبریز همین بود.تا اینکه تو سر و کله ات از تبریز پیدا شد و از اون به بعد تو شدی گل سرخ،تبریز شد سیاره ی شازده کوچولو و من شدم خود شازده کوچولو.شازده کوچولویی که حالا هروخ بین ستاره ها اسم تبریز میاد دلش می تپه چون میدونه گل سرخش اونجاس و تبریز دیگه یه سیاره معمولی نیس،دوست داشتنیه چون تو اونجایی.

برام دو بعدی بودی،وقتی سه بعدی شدی و حجم گرفتی که شب قدر امسال بعد از انجام اعمالش نشستم پای تلویزیون و شبکه استانیتونو گرفتم،چون می دونستم وحید آقای رضازاده که من همیشه فکر می کنم اسمش وحیدرضاست و فامیلیش زاده اذری و هر چی می کنم تو مخمم عوض نمیشه اون شب مجری هستن.یبار دیگه با شبکه سهند قرآن سر گرفتم تا رفت رو استودیو و ممبر کانالمو تو جعبه ی جادویی دیدم و فهمیدم نه،تو واقعی هستی،حجم داری،وجود خارجی داری،ورای تایپینگی....

تو اولین دوست مجازی ای هستی که رابطه مون دونفره شد،برام یه موجود مهربون بودی که میومدی وبلاگ آدمیو که تازه اول راهه رو میخونی و اظهار محبت و توجه می کنی،برام افتخار بودی،و همین بیشتر از علاقه در من برات احترام ایجاد کرده بود و این احترام یک حایل ...تا اینکه از تابستونی حرف ها بیشتر شد و باهات خودمونی و خودمونی و خودمونی شدم تا الان که با یه شناخت نسبی فهمیده م که دیوونه ای.یه دیوونه که می تونم باهاش راحت باشم،براش تعریف کنم،باهاش بخندم،درد و دل کنم و حتی قلمبه سلمبه حرف بزنم.

فکر می کردم اوایل که تهرانی هستی و تو فکر می کردی من اهوازی ام.اینقدر برامون ففط خودمون مهم بودیم که اهل کجا بودنمون مهم نبود.

اینقدر باهات احساس غریبگی نمی کنم که مطمئنم یه روز میام تبریز،خونتون تازه شبم میمونم فکر کنم بعد میشینیم راجع به کتاب و زندگی و کلمه و همممه چی حرف می زنیم.بعد تو آذری حرف زدنو یادم میدی و من نیاز نیس چیزی یادت بدم چون همه دیگه زبون جناب خانو متوجه میشن!بعد با آقای وحید خان هم میشنیم راجع به آیتم های رادیو صحبت می کنیم.

یا من کافه کتابمو که دایر کردم شما دوتا مهمونای افتخاری من میشین و تو رادیویی که اینجا نداره و قراره خودم دایرش کنم دعوت میشید و متن میخونید.

حالا اینجاهام نشد صد در صد مطمئنم یه روز یه جا به هم می رسیم و همو می شناسیم و کلی گپ...کلی گفت.

حس الانتو نمی فهمم واقعا ولی میدونم مهم ترین شب زندگیته و با وصفیکه حالم خوب نیست با دیدن استوریت گفتم تا دیر نشده پستای مربوطمو آپلود کنم.هرچند تو امشب نمیخونی و برات فرقی نداره امشب یا فردا،ولی من برام مهم بود که امشب پست شه تا تو شادی امشبت شریک باشم.از دور سفیدی برف رو برای زندگیت دعاگو هستم.سپید بخت بشید و عاشق.عاشق باشید و خوشبخت و یادتون باشه که یه ریحانه ای چند صد کیلومتر اون طرف تر براتون همیشه دعا کرده و قراره دعا کنه و همیشه تو لحظه هایی که دستش بالاست اسم شما دو نفر رو هم با انگشتاش خواهد شمرد.

برچسب: زنی در استانه فصلی نو,زنی ایستاده در آستانه فصلی نو, نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:45

صفحه بندی