خرید بک لینک

مامان عروسک خرسمو که موقع خواب تو بغلم می بینه میگه :ریحان تو انگار داری هی بچه تر میشی!مامان نمیدونه که من یجا وسطای نوجوونیم جا مونده م.جاموندم و نیومدم جلو.هیچ خاطره ای از دوازده سیزده چارده سالگیم ندارم و هیچ افتخاری که بگم واو چه کار شاقی!دمت گرم ریحان یازده ساله و دوازده ساله.تا بیست سالگی همه چی بد بود،همه چی همه چی که نه ولی میدونم که با جهان در صلح نبودم،نه اینکه بخوام از عمد قهر کنم،نه،قلق خودم تو دستم نبود،با خودم نمی دونستم چند چندم و همین یعنی اینکه نتونی جای خودتو وسط این بلبشوی دنیا پیدا کنی.از بیست سالگی به بعد کم کم من شدم همونی که میخوام،همونی که ایده آل خودمه،همونی که باعث میشه تو آینه به خودم لبخند بزنم و بگم چطوری خوشکله؟...کم کم دوست داشتنیامو پیدا کردم،نشستم لیست کردم چیزایی که حالمو بد میکنن،چیزایی که داشتنشون تو زندگی یعنی تیک خوردن یکی دیگه از آرزوها،لیست کردن آدمایی که باید باشن و نباشن،لیست کردن رذیلت های اخلاقی که باید اصلاح شن،لیست کردن کتابایی که باید خونده شن،موسیقیایی که باید شنیده شن،جاهایی که باید رفت،رنگ هایی که باید پوشید و هدف هایی که تا مرگ نیومده باید بهشون رسید.

نگاه کردم به بیس سال پشت سر دیدم چقدر خالی ام،چقدر هیچ کاری نکردم،چقدر ترسیدم،چقدر خودم نبوده م،چقدر اعتماد به نفس نداشتم،چقدر ریحانه ی دستساز بقیه م.چقدر بد بوده حالمو چقدر کوچیک بوده دنیام و چقدر جهان بینیم باید عوض شه .دیدم از بعد از کتاب قصه های کودکی و رمان های میم مودب پور نوجونی دیگه کتاب نخوندم،دیدم چقدره دلم پولیور سبز کله غازی میخواد و نخریدم،چقدر دلم عروسک خواسته و بس که زود بزرگ شده بودم یادم رفته بوده بعد از هشت سالگی هم می شده باز عروسک خواست .دیدم که چقدر حس تملک دارم نسبت به چیزای بی ارزشم.دیدم چقدر کم دوس دارم مامانو،دیدم چقدر وجود یه سری آدما خالیه تو زندگیم.دیدم حرفی برا گفتن ندارم حتی جلوی خودم.

پیاده شدم،من قدم زنون بزرگ نشدم برا خودم،من یه شب خوابیدم و یه صبح حوالی سه سالگیم بیدار شدم و دیدم چقدر بزرگ شدم.بعد هی ترسیدم هی بزرگ شدم،هی گریه کردم هی بزرگ شدم،من خیلی بد بزرگ شدم،من سوار موشک نشستم و بزرگ شدم پس باید پیاده می شدم.توی بیست سالگی پیاده شدم،با آدمی که تو پونزده سالگی کات کرده بودم رفیق شدم و باکسی که تو پونزده سالگی رفیق جون جونی بودم تو بیست و دو سالگی کات کردم.کتاب خونیمو شروع کردم،رفتم عضو کتابخونه شدم برا خوندن کلیدر و سووشون...حس تملکمو کم کم هی کم کردم تا رسیدم به الانم.کسی که حس مالکیتش باعث شده بود بد عاشقی کنه الان به دوست داشتن رسیده و این یعنی شاهکار،شروع کردم مامانو بیشتر و بیشتر دوست داشتن،شروع کردم شخصیتای ناموجود زندگیمو برا خودم ساختن،شروع کردم سکوتو یاد گرفتن،دیرتر عصبانی شدنو یاد گرفتن،شروع کردم لیست آرزوهای کوچیکمو برآورده کردن،شروع کردم به مقلد نبودن و صاحب سبک شدن برا خودم.و اول پاییز امسال برای خودم بعد از شیش هفت سال پولیور سبز کله غازی خریدم.

شروع کردم برعکس راه رفتن.شیراز بودیم،از بابابستنی میومدیم بالا به سمت صدا و سیما و من دیگه کمرم داشت به دو قسمت مساوی تقسیم میشد بس که از صبح تا الان که شب بود راه رفته بودیم بخاطر همین داشتم عقب عقب تپه تلویزیونو میومدم بالاکه در همین حین مهسا گفت که میگن عقب عقب راه رفتن برا تناسب اندام خیلی خوبه.و من برای تناسب زندگیم الان دارم عقب عقب جلو میرم.خلاء های کودکی و نوجوونیمو دارم پر میکنم،دلم اگه لوازم تحریر فانتزی میخواست و نخریدم الان دارم میخرم.اگه دلم خرس کوچولو میخواست،جا کلیدی میخواست الان دارم میخرم.من نمیخوام همونجور که با یه شیب تند بیس سال اولیه زندگیمو طی کردم بیس سال دوم زندگیمم طی کنم.و اگه الان در عمر بیست و سه ساله م چیزی دارم برا تعریف کردن و افتخار کردن چیزایین که طی همین دو سه سال اخیر کسب کردم.اگه خوشبختم ماحصل احساسات همین دو سه ساله س،اگه آرومم و بهتر از قبل شدم بخاطر تربیتیه که این دو سه ساله شدم.اگه الان با زندگیم در صلحم حتی با وجود مسایل بزرگتر از قبل بخاطر راهکارها و تدابیر اندیشدیده شده ی همین چند وقت اخیره.

من میدونم که خوشبختی به حس درونی خودم برمیگرده ،حاصل تفکرات خودمه.من یاد گرفتم که اول از هر چیز روی تفکراتم کار کنم و اونقدر کار کنم که تمام چاله چوله هامو پر کنم  و بشم یه فرد بی حسرت.من باید بشم همون ریحانه ای که قبل از تولد قول خوشبختیو رستگاریشو به خود خدا داده.

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:45

صفحه بندی