بیشتر از همه چی از همون اول دلم عشق می خواست،این که یکی دوستم داشته باشه مهم ترین اتفاقی بود که باید تو زندگیم می افتاد و افتاد.فقط می دونستم باید یکی باشه،دیگه چجوری بودنشو زیاد فکر نکرده بودم.همی الان الان یکی هست که دوسم داره،میدونه من سووشون و مدادرنگی و دفترچه کشدار دوس دارم.میدونه عاشق اسمارتیزم و برام سرچ میکنه کجا ماکارون دارن.موقعی که قهریم باز تو فروشگاه ها دنبال لباس برام میگرده و سایزمو یهتر از خودم میدونه.
همیشه دوست داشتم ارشد بخونم،دانشگاه یه شهر دیگه،خیلی یهو پس از پافشاری تمام بر اینکه نه دیگه ادامه تحصیل تمام،تلنگر مریم و حمایت آرزو و آوا و بچه ها و اون بر اینم داشت که ارشد بخونم و الان دارم برا ارشد میخونم با یه انگیزه بالا.
همیشه دوست داشتم کلی دوست خوب داشته باشم که دارم و در فداکارترین حالت ممکنم هستن،جوری که من اصلا خودم اونجوری نیستم.
دوست داشتم با زندگی در صلح باشم و الان هستم و همه اینا جز من فضل ربی نیست.
دوست داشتم سال سوم دانشگاه ازدواج کنم اما الان که سه سال بعد از سال سوم دانشگاس ناراحت نیستم از تعویقش و طلاقای زیاد این چند وقته یه گرخش توم ایجاد کرده و فعلا عجله ای ندارم و ترجیح میدم به هدفای پیش از ازدواجم برسم و بعد در کمال آمادگی مهیای عشق و زندگی شم.
ولی همی الان الان دلم یه بارون اول صبح فروردینی پس از ظهور می خواد.دلم یه خونه میخواد مث خونه ی نیکو اینا،آبی باشه با خنزر پنزرای زهرا کمالی و حس امروز هداو رو...روز بعد از پایان نامه ش.ترجیحا دانشگاه تهران.ولی فک کنم شیراز راحت تر باشه.دلم یه اتاق نیمه تاریک میخواد و یه تخت سفید پفیلی و صدای دمپایی اون رو پارکت که داره تند تند حاضر میشه بره سر کار و من که زیر پتو سرم تو گوشیه و دارم تو وبلاگم مینویسم:امروزم باز از اون روزاس که حس می کنم خوشبخت ترین آدم رو زمین خودمم.مرسی خدا جون
برچسب:
نویسنده: کیان اسدیان