خرید بک لینک

من فقط شب عقدشان با هم دیدمشان...چهار سال و نیم پیش بود،اوایل تابستان.توی این چهار سال و نیم هیچ وقت با هم ندیدمشان.ولی کلی عکس دو نفره ازشان دیدم،با هم،توی باغ،توی تولد،توی برف،توی رستوران،توی تاب،کنار دریا،توی کوه،توی کمر،همه جا...

با هم ندیدمشان هیچ وقت و تازه به این موضوع دقت کرده ام که چرا؟حالا کمرو بود که بود،ما دوست زنش بودیم یا نبودیمم؟ما خودمان که هنوز هم رسمی نیستیم همه با هم دیده اندمان.ولی ما این ها را با هم ندیدیم.حتی توی گذر،در حرکت هم با هم ندیدیمشان،یعنی من ندیدم که عکس العملشان توی واقعیت نسبت به هم چطوری هاست....هرچه دیده بودم از دونفرگی هایشان توی عکس بود و توی عکس ها هم که همه عاشقند و خوشحال.

من می دانستم که شبیه هم نیستند،ولی گفتم فداکاری و صبر درست می کند همه چی را.اصلا از اولش هم می دانستیم قرار است با هم بپرند.پسرعمو و دختر عمو بودند و ازدواج فامیلی رسمشان بود.از همان توی دبیرستان هی بهش می گفتیم،سر به سرش می گذاشتیم.تا اواخر دی سال اول دانشگاه که بودیم نامزد کردند.وقتی پریدند تعجب نکردم ،ذوق کردم،به معنای واقعی کلمه خوشحال بودم برایشان،شدند یک زوج دوست داشتنی.شوهرش را به چشم برادری دوست داشتم،توی شوهرهای بچه ها فقط او بود که خوشم می آمد ازش.

فکرش را هم نمی کردم یک روز به اینجا برسند.به پاک کردن عکس های هم توی اینستا!شوهرش را محض خاطر اینکه شوهر دوستمان است فالو کردیم،یعنی خودش اول درخواست داد و پذیرفتیم و شدیم فالوورش و حالا صفحه هر دو را همزمان رصد می کردیم که دیگر ردی از هم،نشانه ای از بودن چهار ساله شان در کنار هم نبود.

خودشان هم را آنفالو کرده بودند و ما مانده بودیم این وسط معطل...دیدیم که دارند از دست می روند،علاقه ای که روزی بود را می دیدم که میرود و ما فقط ناظر بودیم.به مناسب چهار سالگی پیوندشان خودم پست گذاشتم اینستا،تبریک عقدشان هیچ وقت فراموشم نمی شد.زوج بودنشان را دوست داشتم و حالا داشت از هم می پاشید.من اینقدر بی تفاوت و مطمئن بودم که نفهمیدم بینشان شکرآب است.وقتی فهمیدم که عکس ها پاک شده بود و در نود و نه درصدی طلاق بودند!

طلاق؟...همین این دویی که کلی با هم بودنشان را دوست داشتم؟موقعی که توی ماشین داشت می رساندمان خانه خودش علنی اش کرد و من که می دانستم دیگر عکس العمل وحشتناکی از خودم نشان ندادم...صدایم نلرزید...نپرسیدم چرا؟فقط مثل خبرنگار ها چند تا سوال پرسیدم که جو از سنگینی در بیاید.

موقعی که پرسیدم تحت چه شرایطی حاضری برگردی؟گفت دیگر هیچی.ولی مگر می شود هیچی؟ما خودمان کلی قهر داشته ایم،کلی بار به کات فکر کرده ام به همه چی،ولی باز تحت شرایط خاصی برمیگردم.

وقتی گفت برنمی گردم فهمیدم تمام شده و من هرچه بخواهم بگویم نوش داروی پس از مرگ سهرابم.البته که من چیزی که نداشتم بگویم.بگویم ادامه بدهید،حیف است...؟من اینقدر دور بودم که ندیده بودم کم کمک دارند دور می شوند.اینقدر مطمئن بودم به خراب نشدن که خراب شدن ها را ندیدم و حالا مثل اینکه با سیلی از خواب بیدارم کرده باشند به خودم آمده بودم.

رفتم توی لک،خیلی هم رفتم.ازخواب می پریدم،می خواستم بخوابم یکهو فکرشان زیر پایم را خالی می کرد و سقوط می کردم.

ما مثل بره نشسته بودیم و فقط محضر رفتن و وکیل گرفتن و دادگاه رفتنشان را می دیدیم.جو را تراژیک نکردیم،معمولی،مثل آب خوردن،یا امتحان دادن،خیلی معمولی با این قضیه کنار آمدیم و موقعی که آمد و گفت:طلاق گرفتیم.گفتیم به امید یک زندگی بهتر....مثل ربات ها.نخواستیم بغض کنیم،نخواستیم ترحم کنیم،و چه خوب است فضای مجازی که آدم مقابلت نمی داند با چه حالی تایپ می کنی.هرچند که من موقع طلاق دیگر ناراحت نبودم.عادی شده بود دیگر.موقعی که فهمبدم عکس هایشان را پاک کرده اند آن موقع دنیا روی سرم خراب شد،موقع طلاقشان دیگر عادت کرده بودم به این حجم آوار.

شبی که بهمان گفت،قبلش گوشی ام را گرفت رفت توی پیجش.کمی چرخید آمد بیرون.حالا این وسط من مانده ام و دو پیج پیش رو....پیجی که پر از تیر و ترکش های طلاقشان است.پیجی که هرچند می خواهند بگویند تمام شده و زندگی ادامه دارد و ما به خیالمان نیست.اما من می دانم که زندگی پس از تمام شدن خیلی به خیال تر است،خیلی به خیال تر....خیلی خیلی به خیال تر.

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

صفحه بندی