اواسط دی پارسال،در ارتفاع صد پایی زمین،توی هوای مطبوع صبحگاهی کوه بودیم که گفت سال دیگر سرم زیادی شلوغ می شود،استاد هایشان گفته بودند دانشجویی می خواهند که هیچ دغدغه ی دیگری نداشته باشد.هیچ دغدغه ای قطعا شامل عشق و زن و زندگی هم می شد.
به روبرو نگاه می کردم و به این می اندیشیدم که پر مشغله شدنش یعنی قرار است از این حضورش را کمرنگ تر کند؟او به خودی خود نبودش،کم و کمرنگ بود،قرار بود بغرنج تر شود یعنی؟پارسال دلشوره ی امسالم را داشتم.دلم برای خود سال بعدم می سوخت.برای خود این روزهام یعنی.
یک سال بعد است و الان فهمیده ام که پر مشغله شدنش چجوری هاست.پارسال حداکثر چهل روز می شد ندیدنمان.اما از همان توپ سال تحویل که در شد فهمیدم سال بدی قرار است باشد.قرار بر نبودن اوست و امسال شد سال غیر نکویی از لحاظ عشق که از بهارش پیدا بود.سالی که قرار بود بشود نود و قلب و شد نود و قلب تیر خورده!
پارسال نمی دانستم قرار است اتفاقاتی بیفتد که بزرگم کند و صبورتر و پر تحمل تر و خدا هیچ وقت بیشتر از تحمل آدمی تکلیفش نمی کند ...حتی اگر تحملت هم کم باشد،یک سری برنامه های مقدماتی می چیند و آماده ات می کند و می فرستدت آموزشی و ورزیده که شدی کم کم تکلیفت را می گذارد روی دوشت.شانه هایت را اول قوی می کند بعد مشکلاتت را.
پارسال به خود امسالم که نگاه می کردم فکر می کردم سخت می گذرد حتمنی...پردرد...پر گریه...ولی الان اینجایم پس از چهار ماه و سیزده روز دوری...پس از صد و سی و سه روز هم را ندیدن!...صد و سی و سه روز از آخرین شبی که توی کوچه برایش دست دادم و گفتم Au revoir می گذرد و شاید دو سه بار گریه کرده باشم از این حجم فاصله ها.
رمز تحملم پس از همان مشکلاتی که خدا قرار داد و ممنونشم برای قرار دادنشان و ورزیده شدنم،کتاب های جنگ است.!یک کتاب دفاع مقدس را هر هفته باید مثل پنی سلین به خودم تزریق کنم که گلبول های سفید تحملم تقویت شوند و ککم نگزد از دوری کسی که بس که ندیدمش از یادم رفته...حس می کنم یک موجود انتزاعی تخیلی ست و وجود ندارد،گرمایش،نرمی اش و تمام وجود فیزیکی اش از زیر حس لامسه ام گریخته اند و این کم عذاب ندارد.اما وقتی هل میخوری توی آن هشت سال جنگ و زندگی خانوادگی و شخصی رزمنده ها مشکلاتت و عذاب و زجرهایت نقطه می شود برایت.می بینی که چقدر شرایط سخت بوده ولی ایستادند و محکم ماندند و آن وقت من با این همه آرامش و خوشبختی و امنیت بیایم بی قراری کنم که چه؟
او فقط دور است وگرنه همه چیز سر جایش است و بی انصافیست همه را ول کردن و چسبیدن به یکی.
من دختر شینا را خواندم و پا به پای قدم خیر که صمد جانش رفته بود جبهه و اصلا نمی دیدش گریه کردم.گریه کردم و بزرگ شدم.پا به پای همسر شهید برونسی در خاک های نرم کوشک قد کشیدم.شهید ابراهیم هادی برادر معنوی ام شد و ابراهیم بودن را ازش یاد گرفتم.که او هم مثل همه نعمت های خدا امانت است.همه ی این ها را،چشم و گوش و خانه و کتاب و علایق و عشق و خانواده ام را باید بگذارم و بروم.پس بهتر است دل کندن را تمرین کنم.دل کندن نه به معنای بد،نه به معنای تنفر و بی تفاوتی،که به معنای درست دوست داشتن و چقدر در تمام این هفت سال اشتباه عاشق بودم و اشتباه عاشقی کردم.چقدر حالم سر همه ی مسائلی که به او مربوط می شد بد بود،چه قدر احساس مالکیت،چقدر وابسته...چقدر عذاب دادم جفتمان را،چقدر غر،چقدر نق،چقدر بلد نبودن زنانگی!....من با این کتاب های جنگی دارم زن می شوم،یک زنی به مشابه همان چه که باید باشد.هرچند که راه طولانی است،سنگلاخی ست ولی به آرامشش می ارزد.به آرامش الانم،به بزرگ شدن محسوسم می ارزد.به اینکه رکورد ندیدنش را شکانده ام و حالم بد نیست و دوست داشتنم سر جایش است می ارزد.
و من بعد از خدا تمام این ها را به این کتاب های دفاع مقدسی مدیونم که هر هفته بدون استثنا باید خودم را با آنها واکسینه کنم که کک عشقم نگزد،و اگر گزید دردم نیاید و اگر آمد گریه نکنم و اگر کردم توی گریه هایم خدا را کفر نگویم .
برچسب:
نویسنده: کیان اسدیان